تبلیغات
بهار 86 - داستان ماهان سورف FellowEquality.com

داستان

پنجشنبه 21 آذر 1387 02:15 ق.ظ

نویسنده : اصغر محمدیان
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد به او گفت آیا سردت نیست نگهبان پیر گفت چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت اشکالی ندارد من الان به داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا بیاورند نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای در آورد



دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: - -

FellowEquality.com

Where are the femur tibia and fibula?
پنجشنبه 23 شهریور 1396 05:40 ب.ظ
You can certainly see your expertise within the work you write.
The arena hopes for more passionate writers such as you
who are not afraid to say how they believe.
Always go after your heart.
What is leg length discrepancy?
شنبه 11 شهریور 1396 11:40 ق.ظ
Do you have a spam problem on this blog; I also am a blogger,
and I was wondering your situation; many of us have created some nice methods and we are looking to trade techniques with other
folks, be sure to shoot me an email if interested.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر